می گریزم
حرف می زنم با برف: می شنوی مرا؟
چون بخار از دهانم می زند بیرون. می فهمم که غوعایی است در سینه ام. آتشی برپاست!
حرف می زنم با برف: می شنوی مرا؟
چون بخار از دهانم می زند بیرون. می فهمم که غوعایی است در سینه ام. آتشی برپاست!
من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..
روز اربعين يکي از فاميلاي شوهر خواهرم که اعظم خانم نام داشت به رحمت خدا رفت... چيزي که براي من خيلي جلب توجه کرد عشق ?? ساله اين زن و شوهر به همديگه بود... عشقي که از ?? سالگي اعظم خانم رو از تهران به يزد مي کشونه... عشقي که ? سال سرطان اعظم خانم ذره اي ازش کم نميکنه... به گفته پسرهاش پدر تا لحظه هاي آخر غذا دهن مادر مي کرده...
اين مطلبو بيشتر براي اونايي گذاشتم که ميگن عشقاي قبل ازدواج دوومي نداره و يه هوس جوونيه... حاج حسن و اعظم ?? سال عاشقانه ترين زمزمه هارو در گوش همديگه خوندند و براي همه ما درس بودند که اگر نظر به خدا داشته باشي مي توني ?? سال عاشقانه ترين لحظه هارو بسازي
در روايت داريم اگر زن و شوهرش در زندگي دنيا همديگر را خالصانه دوست داشته باشند خداوند روز قيامت اگر هر دوي آنها بهشتي بودند آنقدر زن را زيبا مي کند که ديگر مرد نظري به حوريان بهشتي نداشته باشد و تا ابد با هم در بهشت جاودان سعيدانه زندگي ميکنند...
.jpg)
گفتم: خسته ام !
گفت: از رحمتش نا اميد نشويد. (زمر_53)
گفتم: هيچكس نمي داند توي دلم چه مي گذرد
گفت: خدا حائل است بين انسان و قلبش(انفال_24)
گفتم: غير از تو كسي را ندارم
گفت: ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم (ق_16)
گفتم: ولي انگار فراموشم كرده اي!
گفت: مرا ياد كنيد تا يادتان باشم(بقره_152)
گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفت: تو چه مي داني شايد موعدش نزديك باشد(احزاب_63)