من همیشه موقع افطار، صدای ربنا را که می شنوم حس غریبی سرتاپایم را در بر می گیرد. همان حس عجیب و غریبی که همیشه موقع سال تحویل هم به سراغم می آید. بغض می کنم و اگر کسی دوروبرم نباشد حتما زار میزنم و باز هم تمام نمی شود این احساس لعنتی و باز هم من خالی نمی شوم تا سال تحویل بعد یا تا افطار بعدی ...
این بغض و این احساس همیشه بوی غربت میدهد، بوی از دست دادن و رفتن، بوی تمام شدن چیزهای خوب و آدم های خوبتر، و بوی تمام حسرت های من .
این جور وقت ها دلتنگ می شوم، بغض می کنم ، خاطره مرور می کنم و اعتراف می کنم که اگر مجالی باشد حتما بعد همه این ها بغضم می ترکد.
حالا این روزها...
این روزها حتی نگران خاطراتم هم هستم، نگران پاک شدن و درهم شدنشان که هرچه درهم شود رنگ خودش را می بازد .
و امشب بعد از خواندن یادداشت خداحافظی فاطمه، عجیب آن حس آشنا به سراغم آمده بود. من می ترسیدم از این که برای هم خاطره شویم، من حتی نمی دانستم ارزش خاطره شدن دارم یا نه، من همیشه نگران تمام شدن لحظه های خوب بودم و حالا خوب می فهمم که چه طور بچه های آب 84 دارند خاطره می شوند برای هم ،آن هم این قدر زود...
و حسرت هایم ...
حسرت هایم هر روز دارد اضافه می شود. انگار هرچه بزرگتر می شوم تمام دلتنگی هایم بزرگ می شوند. و مشکل اینجاست که حسرت ها چند برابر توان روحم دارند قد می کشند و دیگر تاب نمی آورم آنها را...حالا دیگر من هم کلی دلیل و مدرک دارم برای دلتنگ شدنم...
وحالا به همه آنها اضافه می کنم امشب را، حس غریب امشب را،
و اقرار می کنم که تا امروز جرات نمی کردم به تمام شدن این روزها فکر کنم، می ترسیدم از زیاد شدن حسرت هایی که دیگر جایشان در دلم تنگ است و خداحافظی فاطمه کار خودش را کرد، ضربه آخر بود انگار.
و دلتنگم برای اینکه تمام طول تابستان همت نکردم به دوست بندری ام توی خوابگاه سر بزنم وحالا دلم بدجور هوایش را کرده و او دیگر خیلی از من و دلتنگی هایم دور شده است. حالا فقط می توانم برای او بهترین ها را آرزو کنم،هرجا که باشد.
دلم تنگ است....عجیب دلم تنگ است...عجیب...
