تشکر

سلااااااام به همه دوستای خوب

بدین وسیله از جناب آقای مقدس و خانم الهام سمیعیانی به خاطر همراهیشون در مسیر جزوه یابی !!! تشکر کرده و امیدوارم بتونم یه جوری زحمتاشونو جبران کنم. خیلی خیلی ممنونم.

از فاطمه خانوم هم ممنونم بابت همراهیشون در کامنتا.


با بهترین آرزوها برای همه، موفق باشید همگی

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

سلام به همه دوستااااان

راستش من جزوه های آبیاری و زهکشی ارشد دانشگاه های مختلف رو میخواااااااااااااام ، کلی این در و اون در زدم ولی نشده ، یادم اومده اینجا کلی دوست خوب خوب دارم،
کسی میتونه کمکم کنه، لطفا؟؟؟؟؟؟؟؟

هرگونه راهنمایی رو میپذیریم، ولی وقت نداریم خیلی،
بازم ممنوووووون میشم اگه کسی راهنمایی کنه، به خصوص جزوات دانشگاه تهران رو :)

انتظار

انت‍ظار آدم را سلاخی می کند.
تکه تکه می کند ولی رگهایش را جدا نمی کند.
بعد نمکدان دستش می گیرد و می پاشد رویش.
می سوزی ولی آتشی نیست.
دلت خوش است که رگها هنوز جدا نشده اند

ولی عاقبت٬ تردید تمام شدنش٬ تو را می کشد

به احترام عشق...پخش شد.

اتاق احيا شلوغ بود.دختره روبروي بيمارستان تصادف كرده بود آوورده بودنش اور‍‍ژانس.اينترن داشت تنفس ميداد كه استاد گفت:نزن دكتر فايده نداره.بذار راحت بره
اينترن و استاد رفتن بيرون.من وايسادم به يه دختره 22 ساله مو كهربايي كه يه زخم روي شقيشش،اندازه يه گل سر،از اين دنيا راحتش كرده بود نگاه ميكردم.
رفتم بيرون.باباش داشت دنبال بهترين دكتر تهران ميگشت.
از در اورژانس رفتم بيرون.يكي صدا زد دكتر.برگشتم ديدم يه پسره اومد نزديك.

گفت:ببخشيد يه دختره جوون آووردن اورژانس.مانتوي قهوه اي.اسمش نگاره.نديديش؟

گفتم: فاميلشي؟

گفت:آره،نه،يعني هنوز نه.چيزه،خوبه؟


تا اومدم فكر كنم چي بگم

گفت :ميبرنش اتاق عمل ديگه؟ميشه برم يه چيزي بش بگم تا باباش نيس؟


گفتم :اتاق شلوغه.حالشم اونقدر خوب نيس.نميشه.

چشماش التماس ميكردن.

گفتم: اگه ميخاي بگو خودم بش ميگم.


من من كرد،چشماشو دوخت به زمين.

بعد 30ثانيه گفت:تو گوشش بگو دوسش دارم


آهاي پسري كه نگار مو كهرباييت، با آل استاره آبيه كم رنگ رو آورده بودن اورژانس الزهرا. تي شرت نايك آبي پوشيده بودي،عطرت دانهيل ديزاير بود
.قبل از اينكه بياي، نگارت رفته بود.اما به خدا من دم گوشش گفتم.
بگيد من خرم،روانيم،خيالاتيم،اما
آهاي پسر، نگارت خنديد. دوستت داشت
اگه ميخوني اينجا رو،
خوش به حالت كه دوستت داشت.


راوی: "محمد هادی طاهری" در گودر

شادی...

میتوانم در اندوه دست و پا زنم

در تمام تالاب هایش

اما کمترین تلنگر شادی پاهایم را سست میکند

و من مستانه می لغزم ...

بازم کنکور...

نتیجه ها تون چی شد؟؟؟


ما شیرینی...

شوخی...

خدای من !

جز تو

هیچ چیز این جهان مسخره را جدی نگرفتم

حتی عشق را ..

برای دوستان کنکوری خودم...

سلام به همه

امبدوارم ایام به کامتون باشه.

برای همه دوستانمون که این هفته کنکور دارند و تلاششون رو کردند آرزوی موفقیت دارم. امیدوارم بهترین رتبه ها امسال مال شما باشه...

 

منتظر شنیدن خبرهای خوب خوب خوب از طرف شماها هستم...

با بهترین آرزوها برای همه  

اشتیاق...

می سوزم از اشتیاق گفتن هرآن چیزی که هرگز نباید بگویم...

پس سفید می نویسم...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد... 

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.

پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.

من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.

                                                                                                    

     "عرفان نظر آهاری"    

باران می بارد...

آسمان می بارد – من نه

آسمان حرف می زند – من نمی دانم

آسمان می گرید – من فریادم

آسمان خمیازه ایی به پهنای ابرهایی دارد – که من تمامشان را گریسته ام

 

شماها کجایید؟؟...

Blog Action Day

قابل توجه دوستان هواشناس!!

Blog Action Day یا روز جنبش وبلاگی، روز مشخصی است که بلاگرهای دنیا بطور همزمان درباره موضوعی خاص در وبلاگ هایشان می نویسند، تا توجه مردم دنیا را به وقایع مهمی که در اطرافشان می گذرد و متاسفانه به آن کم توجهی می شود، جلب کنند: یک روز – یک موضوع – هزاران صدا !

موضوع روز جنبش وبلاگی سال ۲۰۰۹ به “تغییرات آب و هوایی” اختصاص پیدا کرده است که یکی از مهمترین معضلات امروز بشریت محسوب می شود. عاملی که اگر به آن توجه نشود، می تواند موجبات خشکسالی ها، طوفان ها، جنگها و آوارگی های بعدی را فراهم آورد. قرار است بلاگرهای دنیا بطور همزمان در ۱۵ اکتبر (۲۳ مهر) درباره این موضوع در وبلاگهایشان بنویسند. اگر شما هم بلاگ نویسی هستید که به این موضوع اهمیت می دهید، پس به سایت ثبت نام بروید و  برای شرکت در جنبش بلاگی سال ۲۰۰۹ ثبت نام کنید.

برخی از موضوعات پیشنهادی برای نوشتن مطلب روز جنبش وبلاگی عبارتند از:

  • معرفی ابزارها و خلاقیتهای تکنولوژیکی جدید برای حل مشکلات مربوط به تغییرات آب و هوایی
  • تاثیرات تغییرات آب و هوایی بر سلامتی انسانها
  • نحوه تاثیر تغییرات آب و هوایی بر سایر مشکلات بشر مانند فقر، خشکسالی و…
  • معرفی مکان هایی در کره زمین که با تغییرات آب و هوایی به ورطه نابودی کشیده می شوند

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

تکیه بر جنگل پشت سر
 روبروی دریا هستم
 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
 حال جنگل سبز سبز است
 من که رنگم را باران شسته است
 در چه حالی ایا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
 می نویسم
 من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
 زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

خیزش عروسک ها ...

سلام به همه دوستان

این ایده رو توی یکی از وبلاگ ها دیدم و به نظرم خیلی جالب بود.اگه تونستید شما هم بهش عمل کنید.

"بیاین هرکدوممون برای یه بچه ای که بیماری خاص داره یا نه اصلا یتیمه ،یه اسباب بازی بخریم...تو این ماه عزیز.
من ازتون خواهش می کنم این کار یادتون نره.
نمی دونم یه تفنگ ،یه عروسک یا هر چی که به ذهنتون رسید براشون بخرید.
فکرش رو بکن!هر بچه ای شب با اسباب بازی ای که تو براش خریدی بخوابه...
"مرا به خواب هایت ببر..".


از همین الان بیاین به هم قول بدیم این کار رو شروع کنیم.هر سن و سالی که دارین چه فرقی می کنه.پول زیادی هم که نمی خواد.می خواد؟ حالا اگه نمی تونین یه اسباب بازی خفن بگیرین...،یه توپ کوچولو هم برای بچه ها شادی های تموم نشدنی داره.
هرکسی این کار رو کرد تو وبلاگش بنویسه...

يه اسمای جالبي هم ميشه براش گذاشت ."خیزش عروسک ها" مثلا!"

                                                                                         

  ممنون و التماس دعا

 

خداحافظی فاطمه و دلتنگی های من...

من همیشه موقع افطار، صدای ربنا را که می شنوم حس غریبی سرتاپایم را در بر می گیرد. همان حس عجیب و غریبی که همیشه موقع سال تحویل هم به سراغم می آید. بغض می کنم و اگر کسی دوروبرم نباشد حتما زار میزنم و باز هم تمام نمی شود این احساس لعنتی و باز هم من خالی نمی شوم تا سال تحویل بعد یا تا افطار بعدی ... 

این بغض و این احساس همیشه بوی غربت میدهد، بوی از دست دادن و رفتن، بوی تمام شدن چیزهای خوب و آدم های خوبتر،   و بوی تمام حسرت های من .

این جور وقت ها دلتنگ می شوم، بغض می کنم ، خاطره مرور می کنم و اعتراف می کنم که اگر مجالی باشد حتما بعد همه این ها بغضم می ترکد.

حالا این روزها...

این روزها حتی نگران خاطراتم هم هستم، نگران پاک شدن و درهم شدنشان که هرچه درهم شود رنگ خودش را می بازد .

و امشب بعد از خواندن یادداشت خداحافظی فاطمه، عجیب آن حس آشنا به سراغم آمده بود. من می ترسیدم از این که برای هم خاطره شویم، من حتی نمی دانستم ارزش خاطره شدن دارم یا نه، من همیشه نگران تمام شدن لحظه های خوب بودم و حالا خوب می فهمم که چه طور بچه های آب 84 دارند خاطره می شوند برای هم ،آن هم این قدر زود...

و حسرت هایم ...

حسرت هایم هر روز دارد اضافه می شود. انگار هرچه بزرگتر می شوم تمام دلتنگی هایم بزرگ می شوند. و مشکل اینجاست که حسرت ها چند برابر توان روحم دارند قد می کشند و دیگر تاب نمی آورم آنها را...حالا دیگر من هم کلی دلیل و مدرک دارم برای دلتنگ شدنم...

وحالا به همه آنها اضافه می کنم امشب را، حس غریب امشب را،

و اقرار می کنم که تا امروز جرات نمی کردم به تمام شدن این روزها فکر کنم، می ترسیدم از زیاد شدن حسرت هایی که دیگر جایشان در دلم تنگ است و خداحافظی فاطمه کار خودش را کرد، ضربه آخر بود انگار.

و دلتنگم برای اینکه تمام طول تابستان همت نکردم به دوست بندری ام توی خوابگاه سر بزنم وحالا دلم بدجور هوایش را کرده و او دیگر خیلی از من و دلتنگی هایم دور شده است. حالا فقط می توانم برای او بهترین ها را آرزو کنم،هرجا که باشد.

دلم تنگ است....عجیب دلم تنگ است...عجیب...

سکوت

...

سکوت سرشار ازسخنان ناگفته است،

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشق های نهان،

و شگفتی های به زبان نیامده،

در این سکوت حقیقت ما نهفته است،

حقیقت تو و من،

برای تو و خویش،

چشمانی آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند،

گوشی، که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود،

برای تو و خویش

روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی

که در صداقت، خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،

و بگذارد از چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم...( شاملو)

تولدت مبارک خانوم مهندس

زندگی را تو بساز

نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف

زندگی یعنی جنگ

تو بجنگ...

زندگی یعنی عشق

تو به آن عشق بورز...

 

فاطمه عزیزم تولدت مبارک .

با بهترین آرزوها...

قالب

با سلام به همه دوستان

با اجازه همگی من قالب رو عوض کردم. لطفا اگه نظری درباره عوض کردن قالب دارید بگید. قالب قبلی خیلی تیره بود.

ممنون و با بهترین آرزوها برای همه...

جمع پراکنده

ما همان جمع پراکنده....

موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد!

از دل تیره امواج بلند آوا

که غریقی را در خویش فرو می برد

و غریوش را با مشت فرو می کشت

نعره ای خسته و خونین بشریت را

به کمک می طلبید:

«آی آدم ها...، آی آدم ها...»

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

به خیالی که قضا

به گمانی که قدر

بر سر آن خسته ، گذاری بکند!

دستی از غیب برون آید و کاری بکند

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم

تا آز آن مهلکه –شاید- برهانیمش

به کناری برسانیمش!...

موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت

با غریوی

که به خاموشی می پیوست

با غریقی که در آن ورطه، به کف ها ، به هوا

چنگ می زد ، می آویخت...

ما نمی دانستیم

این که در چنبر گرداب گرفتار شده است

این نگون بخت که این گونه نگون سار شده است

این منم

این تو

آن همسایه

آن انسان

این ماییم!

ما همان جمع پراکنده

همان تنها

آن تنهاهائیم!

همه خاموش نشستیم تماشا کردیم

آن صدا ، اما خاموش نشد

«...آی آدم ها...»

«آی آدم ها...»

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد

آن صدا در همه جا دائم در پرواز است!

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد

خاطری آشفته است

دیده ای گریان است

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز

آن صدا در همه آفاق طنین انداز است

آه اگر با دل و جان گوش کنیم

آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم

آی آدم ها را

در همه جا می شنویم

در پی آن همه خون

که بر این خاک چکید

ننگ مان باد این جان!

شرم مان باد این نان!

ما نشستیم و تماشا کردیم!

در شب تار جهان

در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و طوفانی!

در دل این همه آشوب و پریشانی

این که از پای فرو می افتد

این که بر دار نگون سار شده است

این که با مرگ در افتاده است

این هزاران و هزاران که فرو افتادند

این منم

این تو

آن همسایه

آن انسان!

این ماییم!

ما همان جمع پراکنده ، همان تنها

آن تنهاهائیم!

این همه موج بلا در همه جا می بینیم

آی آدم ها را می شنویم

نیک می دانیم

دستی از غیب نخواهد آمد

هیچ یک حتی یک بار نمی گوییم

با ستم کاری، نادانی اینگونه مدارا نکنیم

آستین ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

مهربانی را...

دانایی را

بر بلندای جهان

بنشانیمش!

آی آدم ها ...!

موج می آید...



 

«فریدون مشیری»

 

روز تولدم...

چه اسفندها !آه...

چه اسفندها دود کردیم ،برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها ،می رسی از همین راه..

بهار

سلام

من سال جدید رو به همه تبریک می گم . و بهترین آرزوها رو واسه همگی دارم.

بهار تکرار گل است و بهشت تکرار بهار.با ضریب بی نهایت اگر بهار را در خود ضرب کنبم ،بهشت همین جاست.

 

دوستی...

دوستی

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

با سلام به همه دوستانُ امیدوارم خوب و خوش باشید...