|
من دارم جمعه مي رم، فکر نکنم ديگه همديگر رو ببينيم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدي هام منو ببخش...
آماده باش که وقت رفتن است.......... عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ...و این هر دو عقل وعشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. التماس دعا
خدايا روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد... پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم. پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت. پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم. پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند. من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.
روزت مبارک همشاگردی
از ده تا هیجده فاصله ای است به اندازه هشت روز ولی دنیایی است از بندگی تا عبودیت ازرسالت تا امامت از نیستی تا هستی .فاصله ای است از عید بندگی تا عید امامت عیدی که خدا منت نهاد بر ما و مارا شایسته دید تا دینش را کامل کند و این روز شد بزرگترین عید مسلمانان .باشد که در این روز ها قدر خود را بدانیم وشرمنده خدا و امام علی (ع)و حضرت حجت (عج)نشویم....انشاالله عید غدیر برهمه ی دوستان مبارک اگردر این روز روزه دارید .....عهدمون یادتون نره
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانىمى كند تا سبكبال شود. عیدتون مبارک دوستان
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز٬ تو بگیر٫ تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله هارا تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من٫تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش... سلام دوستان خوبم٫این شعر به دل من که خیلی نشست.ببینم صدای کدومتونو در میاره موفق باشین
برای ابرها میگویم تا ببارند خاطراتمان را بر سر صاحبانشان. برای ستاره ها میگویم تا چشمکی زنند برای بیداران باشد که بمانند بیدار برای خاطراتمان... برای دریا میگویم تا موجش را به ساحل نگاههای عاشقانه عزیزان خاطراتمان بکوبد. و چه خوش بود روزگار سادگی و زیبایی. باشد که بمانیم بر سر عهدمان هرکجا که هستین و خوش یاد رفیقان کنید. برسر سجاده های عشق دستی به نشانه دعای خیر و پایبندی به عهدمان به سوی حق دراز کنید برای همرهان دیرین.... راستی سالروز ازدواج سراسر نورانی و فرخنده امیرالمومنین و حضرت زهرا(س) برشما عزیزان مبارک. امیدوارم کلیه آقا پسرها و دختر خانم هایی که منتظر شاهزاده قصه هایشان هستند به آرزوی دیرینه شان برسند.
ای صمیمی ای دوست! گاه وبی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی... ای قدیمی ای خوب! تومرا یاد كنی یا نكنی، من به یادت هستم...
سلام به همگی
ببخشید دوستان و مدیر وبلاگ من از بیکاری فضولیم گل کرد یه دستی به روی این وبلاگ کشیدم فصل پاییز است و ........ بی مناسبت هم نیست با این تصویر و آهنگ فقط امیدوارم خوشتون بیاد اینم یه عکس یادگاری واسه زهرا خانوم
خوشبختي ما در سه جمله است.
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم! من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است. حرف هایی است که بایددر ده زد، با زبان گوشتی نصب شده ان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است! این چگونه حرف هایی است؟ این چگونه مخاطبی است؟ دکتر علی شریعتی |
MENU
Home
|